NayeGhalam | پایگاه خبری تحلیلی نای قلم ارومیه

نگاه؛

سنگینی یک نگرانی بزرگ؟

تاریخ انتشار: 1405/02/31 | 10:31

مهدی توسلی

امروز هنگام سر زدن به دبیرستانی که در آن تدریس می‌کنم، دانش پایه آموز دوازدهم را دیدم؛ همان دانش‌آموز نخبۀ کلاس که معمولاً آرام و هدف مند است، اما این بار اتفاقی برای انجام کار به مدرسه آمده بود.

چهره‌اش بیش از حد معمول کلافه و افسرده بود؛ انگار سنگینی یک نگرانی بزرگ روی شانه‌هایش افتاده باشد.

وقتی نزدیک‌تر شدم، همان نگاه اول گفت: حالش خوب نیست. دقایقی بعد خودش بی‌مقدمه حرف را باز کرد.

گفت: «استاد… بلاتکلیفم. حس می‌کنم کشور هم روی هواست. نمی‌دونم دقیقاً باید به کدوم سمت نگاه کنم و چی می‌تونه آینده رو ثابت کنه.»

صدایش خسته بود؛ اما در عین خستگی، یک نوع صداقت و درماندگی هم داشت. دلجویی کردم، با همان لحن آرامی که می‌دانم شاید برای آدمی در این سن، گاهی از هر حرفی مهم‌تر باشد. گفتم: «می‌دونم سخت می‌گذره، ولی قرار نیست همه چیز توی همین چند روز تصمیم بگیره. بیا یک نفس تازه کنیم.»

بعد پیشنهاد دادم با هم برویم کافی‌شاپ؛ گفتم: «حوصله کن… درست میشه.» اما با وجود این‌که با هم رفتیم و چند دقیقه هم حرف زدیم، افسردگی از صورتش پاک نشد. همچنان نگران بود، مثل کسی که پیشانی‌اش پر از سوال است و جواب‌ها را هنوز پیدا نکرده. در دل نگرانی‌اش، یک جمله بیشتر از بقیه تکرار می‌شد:

«آینده»

گفت: «استاد… همین که دانشگاه آزاد قبول بشم، خیلی راضی‌ام. حداقل خیال‌م راحت می‌شه که یک قدم جلو دارم.»

آن لحظه برای من روشن شد که «قبولی» برای او فقط یک نمره یا یک مدرک نیست؛ یک راه نجات روانی است. انگار از ته دل دنبال این است که مسیرش مشخص شود، نفس بکشد و به خودش ثابت کند که می‌تواند از این بلاتکلیفی عبور کند.

انتهای پیام/

ارسال نظرات